سردار بی ادعا ، خوش آمدی !

برونسی عزیز خوش آمدی ! به خدا تا این لحظه نمی دانستم بدنت در صحرای سوزان ، بی سر افتاده است ! تویی که گریه روضه های ارباب بی کفن بودی، قطعاً از خدا خواستی که پیکرت بی سر ، ۲۷ سال فرش راه فرشتگاه و زیارتگاه آنان باشد .

ای کارگر خسته بی ادعا ! آیا هنوز دستانت پینه دارد ؟! هنوز زبانت روزه دار است ؟!

برونسی عزیز از امام چه خبر ؟ از همت و باکری و مردان عاشورایی جبهه ولایت چه خبر ؟! از بسیجیان جان بر کف با بصیرت چه خبر ؟!

خدا می داند خیلی دلمان برایتان تنگ شده ، خیلی احساس غربت و تنهایی می کنیم . دیگر دنیا برایمان جای نفس کشیدن نیست ، دیگر حرف هایمان خریدار ندارد ، هیچ می دانی کتاب زندگیت ( خاک های نرم کوشک) بدون هیچ تبلیغات ماهواره ای و کاذب تاکنون بالای صد و پنجاه بار تجدید چاپ شده است ؟!

درددل ها بماند برای بعد ، اما ما می دانیم برای چه برگشتی، شنیده ام در طول حیات پربرکتت همیشه خود را یک سرباز کوچک ولایت می دانستی و اطاعت از امر ولی را یک فریضه عینی . آمدی چون صدای استغاثه امام سید علی ، را شنیدی ! آمدی چون دیدی یک موی سیاه بر سر و صورت فرزند امام نمانده ! آمدی تا به ما بگویی ،  به ما و به همه آنهایی که ادعای ولایتمداری دارند که ، اگر شما نتمی توانید ولی امر مسلمین خامنه ای عزیز را یاری کنید ، ما نمرده ایم ، ما زنده ایم و تا نقلاب مهدی رزمنده ولایتیم ، ... آمدی تا فطمیه ما را عاشورا کنی و بگویی ، ای مادر پهلو شکسته ، ای یگانه

رچ دار دفاع از حریم ولایت ، ما بسیجیان خمینی (ره) و خمانه ای (مدظله) هرگز نمی گذاریم ، دوباره تاریخ تکرار شده و دستان علی زمان بسته شود ...

 

درددل یکی از همرزمان سردار ـ سیدمیثم میرغضنفری

+ نوشته شـــده در چهارشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1390ساعــت19:7 تــوسط جا مانده |
این الطالب بدم المقتول بکربلا !

هر دو قاتل اید ! آل خلیفه و آل سعود ندارد!

همه فرزندان نامشروع سامری هستید و از تبار قابیل !

یزیدید و شمشیر شمر به دست گرفته اید برای بریدن سر حسین (ع) !

نه شیعه اید و نه سنی ، حضرت خادم الشیاطین ؛

شما ذبح کردید غزه را ؛

و حمام خون کردید لبنان را ؛

و سرخ کردید مروارید سفید بحرینی را !

میدان لؤلؤ را ارض کربلا کردید در یوم عاشورا !

اسب هایتان را نعل اسرائیلی کردید ، برای تاختن بر امت رسول ،

از لیبی تا یمن ،

از یمن تا بحرین .

فرقی نیست بین آل سعود و آل خلیفه ! هر دو نا مبارک اند مانند فرعون مصر !

صم بکم عمی فهم لایعقلون اند ، این جماعت شکمباره نفتی خلیج نشین !

یعقوب را یکی دلداری دهد ،

دریدند پیراهن یوسف را ،

گرگ های سعودی در بحرین ،

گرگ های ژنرال دیوانه در لیبی ،

گرگ های ناصالح در یمن ،

و گرگ های امریکایی در عراق .

چه می رود بر قلب پیامبر ، که شما مسلط شده اید بر امتش !

به رقص آمده اند ، بوزیه ها بر سر منبرها !

پای منبرتان مشق می کنند ضحاک ، سفاکی را !

اما بدانید ،

امروز ابابیل ها به پا خاسته اند ، برای سنگباران سپاه ابرهه ،

و بریدن دستان ابولهب!

 

+ نوشته شـــده در جمعه نهم اردیبهشت 1390ساعــت19:42 تــوسط جا مانده |
حریم فاطمیه

در حریم فاطمیّه مرغ دل پر می زند

 
ناله از مظلومی زهرای اطهر می زند

+ نوشته شـــده در شنبه بیست و هفتم فروردین 1390ساعــت19:9 تــوسط جا مانده |
شهید
من بال و پر شهید را می بوسم

پا تا به سر شهید را می بوسم

گر لحظه ی دیدار میسر نشود

دست پدر شهید را می بوسم

گلی گم کرده ام ...

شاعر بسیجی حاج محمدرضا آقاسی

+ نوشته شـــده در یکشنبه نوزدهم دی 1389ساعــت7:22 تــوسط جا مانده |
عاصی منم ، تو نام ان را داری ؟!

همراه با شهید عاصی زاده رفته بودیم پهلوی امام جمعه اشکذر . بعد از احوال پرسی و مختصر گفتگو پیرامون مسائل مختلف ، من عاصی زاده را به ایشان معرفی کردم . حاج آقا ، لحظه ای به صورت برادر ذبیح الله عاصی زاده نگاه کردند و گفتند : عاصی منم ! اسمش را روی تو گذاشته اند ؟! سپس رو به من کرد و گفت : عزیزان هر چه شما کردید و این برادر عاصی زاده !! گفتیم : چرا ؟! ایشان گفتند : از چهره برادرمان پیداست که ایشان قلب پاک و روشنی دارد .

برادر اکبر فتوحی از رزمندگان اردکان در دوران دفاع مقدس 

+ نوشته شـــده در شنبه یازدهم دی 1389ساعــت19:47 تــوسط جا مانده |
مردان آخرالزمان

امام موسی کاظم (علیه السلام) :

« مردی از قم ، مردم را به سوی خدا دعوت می کند .

افرادی گرد او جمع می شوند که قلب هایشان همچون پاره های آهن ستبر است .

بادهای تند حوادث آنها را نمی لغزاند . از جنگ خسته نمی شوند و نمی ترسند . اعتماد آنها بر خداست و سرانجام کار از آن پرهیزگاران است . »

بحار الانوار / ج 60 / ص 216

+ نوشته شـــده در یکشنبه بیست و هشتم آذر 1389ساعــت13:57 تــوسط جا مانده |
سید علی محبوب سید روح الله

در زمان جنگ آیت الله خامنه ای به تیپ الغدیر تشریف بردند . معظم له در جمع رزمندگان استان یزد ، سخنرانی کردند ، سپس به سنگر فرماندهی رفتیم .

ناهار را در آن سنگر صرف نمودیم .

 

 

آیت الله سید روح الله خاتمی نیز حضور داشتند . ایشان با دست های لرزان خود ، کاسه بزرگی برداشت ، مقداری ماست داخل آن ریخت و بعد شروع به درست کردن دوغ نمود . کاسه دوغ را خدمت مقام معظم رهبری آورد و فرمود : آقا ! دوغ را برای شما درست کرده ام .

آیت الله خامنه ای فرمود : شما خیلی به زحمت افتاده اید ، خودتان میل بفرمایید .

آیت الله سید روح الله خاتمی گفت : اول شما بفرمایید ، چرا که من برای شما آماده کرده ام . شما بفرمایید ، سپس از باقیمانده آن به عنوان تبرک من خواهم خورد .

مقام معظم رهبری خواستند کاسه را بگیرند که آیت الله خاتمی فرمودند : نه ! می خواهم با دست خودم به شما دوغ بدهم ! بعد با دست های لرزان خود کاسه را نگه داشت و آقا از آن دوغ آشامیدند .

پس از آن که مقام معظم رهبری از آن دوغ نوشیدند ، آیت الله خاتمی کاسه را بر زمین گذاشتند ، آن را چرخاندند و بعد لب های خود بر همان جایی که آقا از آن جا دوغ میل کرده بودند گذاشتند و دوغ را آشامیدند .

حجت الاسلام ذوالنوری / فرمانده تیپ مستقل 83 امام صادق (ع)

+ نوشته شـــده در شنبه بیست و هفتم آذر 1389ساعــت21:30 تــوسط جا مانده |
کاش دوباره باران بیاید

دریاب این چشم های به خون نشسته مهجور را!

دریاب این نفس های خسته دوران را!

ای خلاصه رسالت انسان!

ای تفسیر بعثت پیامبران!

ای محصول خلوت حرا!

ای نتیجه پیوند غدیر!

ای مسند مستند فاطمه علیهاالسلام !

ای پاسخ سکوت مجتبی علیه السلام !

ای امتداد رگ بریده حسین علیه السلام !

ای حنجر توفانی سجاد علیه السلام !

ای منشور دانش باقرالعلوم علیه السلام !

ای پایان نامه مکتب صادق علیه السلام !

ای پنجره رهایی امام کاظم علیه السلام !

ای نهایت خشنودی رضا علیه السلام !

ای تصویر کرامت جوادالائمه علیه السلام !

ای تعبیر هدایت امام هادی علیه السلام !

ای یگانه میراث امام عسکری!

دریاب این سرگردانی عالم را و به فریاد عدالت متروک، در این غفلتستان زمین برس!

زمین، سراسر، کربلای عطش است و نینوای جنون!

سلام بر تو که آخرین پاسخ خداوند به اولین نیاز خلقتی! ای پاسخ عادلانه عشق!

کاش دوباره باران بیاید ، تا تقویم ها سبز شوند و جمعه از بوی تو سرشار شوند!

کاش صدایت تکه تکه کبوتر شود و بر شانه ام بنشیند!

کاش همه نرگس ها، روز جمعه آمدنت را در گوش خواب هایم زمزمه کنند!

کاش ابرها به من نزدیک شوند و برای دل غمگینم ببارند!

نمی دانم چند کوچه بالاتر از مایی.

کاش نشانی تو را داشتم، شاید یکی از همین نامه های ننوشته را برایت پست می کردم!

+ نوشته شـــده در پنجشنبه هجدهم آذر 1389ساعــت21:40 تــوسط جا مانده |
رسالت خون حسین (ع)

مادرم ، من هم مانند ابوالفضل (ع) ، اگر با خمپاره های امریکایی دستم قطع شود ، اگر با فشنگ های روسی قلبم سوراخ شود ، اگر با تانک های انگلیسی بدنم قطعه قطعه شود ، به خدا سوگند می خورم ، که از دین مبین اسلام در مقابل جهانخواران غرب و شرق دفاع می کنم و همیشه پشتیبان و رهرو ولایت فقیه می باشم .

بخشی از وصیت نامه شهید مهدی مهدی زاده

با زمزمـــه ســـرود یا رب رفـــتند                   چون تیر شهاب در دل شب رفتند

تا زنده شود رسالت خون حسین (ع)                 با نام شکوهمند زینب (س) رفتند

+ نوشته شـــده در سه شنبه شانزدهم آذر 1389ساعــت13:25 تــوسط جا مانده |
قصه پر زخم عطش

ای حسین اگر نبودیم در صحرای کربلا به صدای هل من ناصر ینصرنی تو پاسخ بگوییم ، ولی حالا در این زمان به صدای هل من ناصر ینصرنی ، امام بزرگ لبیک گفته که همان فرزند و رهرو توست و صدای توست که از حلقوم او بیرون می آید .

ای ملت شهیدپرور، من که در زنده ماندم نتواستم کاری برای شما بکنم بتوانم با ریختن قطره قطره خونم دین خود را به انقلاب و شما اداء کنم .

بخشی از وصیت نامه شهید حسنعلی فتاحی اردکانی

 

بی یاد تو آفتاب لب تر نکند

این چشم پر التهاب لب تر نکند

تا قصه پر زخم عطش گفته شود

بی نام لب تو آب لب تر نکند

اسماعیل ثقفی

+ نوشته شـــده در دوشنبه پانزدهم آذر 1389ساعــت7:57 تــوسط جا مانده |